تبليغاتX
فکاهیات

فکاهیات

کشکول (شعر و طنز )

مطلب کوتاه

با سلام خدمت شما خوانندگان گرامی وبلاگها

به این نیمه سایت خوش اومدین

واما مطلب کوتاهمون ..

به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو مینگرد

به دلی دل بسپار که جای خالی برایت داشته باشد

و دستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است

    

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 12:35 بعد از ظهر  توسط علی رضا گودرزیان  | 

مطبی کوتاه .عشقی

با سلام خدمت دوستان عزیز و گلم .

یه آف برام گذاشته بودند و چون دیدم که جالبه س

خب . گفتم برای شما هم بذارم . چطوره س ؟

:::::: عشق آلوچه نیست که بهش نمک بزنی

دختر همسایه نیست که بهش چشمک بزنی

غذا نیست که بهش ناخونک بزنی

رفیق نیست که بهش کلک بزنی

عشق مقدسه  باید جلوش زانو بزنی  

       

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 6:22 قبل از ظهر  توسط علی رضا گودرزیان  | 

مطلب کوتاه

پروردگارا :به من آرامش ده تا بپذیرم

آنچه را نمیتوانم  تغییر دهم .دلیری ده

تا تغییر دهم آنچه را میتوانم تغییر دهم .

بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم .مرا فهم

ده تا متوقع نباشم دنیا و مردم مطابق

میل من رفتار کنند

               

گلها جواب زمینند به سلام آفتاب

نه زمستان باش که بلرزانی

نه تابستانی باش که بسوزانی

بهاری باش تا برویانی

                        

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 6:44 قبل از ظهر  توسط علی رضا گودرزیان  | 

مطلب کوتاه

با سلام

شخصی را به جهنم میبردند . در راه برمیگشت

و به عقب خیره میشد .ناگهان خدا  فرمود : او را

به بهشت ببرید .فرشتگان پرسیدند چرا ؟ پروردگار فرمود

او چند بار به عقب نگاه کرد .. او امید به بخشش داشت

        

و اما یه اس ام اس  کامپیوتری :

زیباست که با خدای خود چت بکنیم

در سایت نماز شب عبادت بکنیم

ای کاش که ما فلاپی دلها را

با عشق علی و آلش فرمت بکنیم

التماس دعا        

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 6:34 قبل از ظهر  توسط علی رضا گودرزیان  | 

مطبی کوتاه .عشقی

گفتم تو شیرین منی ..گفتا تو فرهادی مگر ؟

گفتم خرابت میشوم .. گفتا تو آبادی مگر ؟

گفتم ندادی دل به من ..گفتا تو جان دادی مگر ؟

گفتم زکویت میروم .. گفتا تو آزادی مگر ؟

گفتم فراموشم مکن .. گفتا تو در یادی مگر ؟         

                                   

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 2:42 بعد از ظهر  توسط علی رضا گودرزیان  | 

مطلب جدید و عاشقانه

عشق چیست ؟

از استاد دینی پرسیدند عشق چیست ؟گفت

مکروه است .از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست ؟

گفت :نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد .

از استاد تاریخ پرسیدند عشق چیست ؟گفت :

سقوط سلسله قلب جوان .

از استاد زبان پرسیدند عشق چیست ؟ گفت :

همپای لاو است .

از استاد علوم پرسیدند عشق چیست ؟ گفت :

عشق تنها عنصری است که بدون شعله میسوزد

از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست ؟ گفت :

عشق تنها عددی است که پایان ندارد  

                             

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 2:41 بعد از ظهر  توسط علی رضا گودرزیان  | 

مطبی کوتاه .عشقی

دهانت را میبویند مبادا گفته باشی دوستت دارم

دلت را میپویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد

روزگار غریبی است نازنین و عشق را کنار تیرک

راه بند  تازیانه می زنند .

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

روزگار غریبی است نازنین و در این بن بست

کج و پیچ سرما آتش را به سوخت بار سرود

و شعر فروزان میدارند 

                                           

ممنونم از همراهی  شما عزیزان 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 7:25 قبل از ظهر  توسط علی رضا گودرزیان  | 

مطبی کوتاه .عشقی

       با سلام   

   عشق یعنی راه رفتن  تا سحر 

عشق یعنی گریه های بی ثمر 

عشق یعنی لحظه های بی کسی 

عشق یعنی دوری و دلواپسی 

عشق یعنی دوری از زیباترین 

غربت مطلق به روی این زمین 

عشق یعنی دستهای باز تو 

عشق یعنی با تو در پرواز تو 

                    

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 7:17 قبل از ظهر  توسط علی رضا گودرزیان  | 

مطلب کوتاه

آدمها با هم برابرند ُ اما پولدارها محترمند .

همه آدمها با هم برابرند ُ اما دخترها پرطرفدارترند

همه آدمها با هم برابرند ُ اما بچه ها واجبترند

همه آدمها با هم برابرند ُ اما خانمها مقدم ترند

همه آدمها با هم برابرندُ اما سیاههابدبخترند وسفیدها برترند

البته تبعیضی در کار نیست ف در کل همه آدمها

با هم برابرند .اما بعضیها برابر ترند .

             

دنیا این جوریه ُ ُ دیگه ُ اگه گریه کنی میگن کم اوردی

اگه بخندی میگن دیونه ست .اگه دل ببندی تنهات میذارن

اگه عاشق بشی دلتو میشکنند .

با این حال باید لحظه ای را گریست . دمی را

خندید  ساعتی را دل بست   و عمری را

عاشقانه زیست       

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 7:13 قبل از ظهر  توسط علی رضا گودرزیان  | 

مطلب جدید و عاشقانه

آیا باز این دل سرگشته من یاد آن قصه

شیرین افتاد ؟بیستون بود و تمنای دو دوست

آزمون بود و تمنای دو عشق در زمانی که چو

کبک خنده میزد شیرین تیشه میزد فرهاد .

نه توان گفت به جانبازی فرهاد افسوس

نه توان کرد ز بی دردی شیرین فریاد .

کار شیرین به جهان شور بر انگیختن است

عشق در جان کسی ریختن است.

کار فرهاد بر آوردن میل دل دوست خواه

با شاه در افتادن وگستاخ شدن خواه

با کوه در اویختن است .

                          

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 6:17 قبل از ظهر  توسط علی رضا گودرزیان  |