فکاهیات

کشکول (شعر و طنز )

تشبیه مثال

 

 

 

 

حمل سیب زمینی؟!

 

 

معلم یک مدرسه به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.

 فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به مدرسه آمدند. در کیسه‌ی بعضی ها ۲ بعضی ها ۳ ، و بعضی ها ۵ سیب زمینی بود.

 معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند. روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده. به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند.

 

پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند. معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید؟

 

بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند. آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد:

 

این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید. بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنید. حالا که شما بوی بد سیب زمینی‌ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟ 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت 7:54 بعد از ظهر  توسط علی رضا گودرزیان  | 

لطیفه

یارو كولرش ميسوزه، هر هشت تا بچه شو ميگيره ميزنه، میگن چرا بچه ها رو ميزنی؟ میگه:صدبارگفتم هشت نفری زيركولرنخوابيد به موتورش فشارمياد!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 8:1 بعد از ظهر  توسط علی رضا گودرزیان  | 

فصول زندگی

داستانی جالب از فصول زندگی!!!

 

 

 

مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود:

 

پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.

 

سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند .

 

پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.

 

پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.

 

پسر سوم گفت: نه.. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین.. و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام.

 

پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها.. پر از زندگی و زایش!

 

مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند!

 

اگر در ” زمستان” تسلیم شوید، امید شکوفایی ” بهار” ، زیبایی “تابستان” و باروری “پاییز” را از کف داده اید!

 

مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند!

 

زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین ؛

 

در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم مرداد 1393ساعت 6:19 بعد از ظهر  توسط علی رضا گودرزیان  | 

حکایت کوتاه

دنیا

 

 

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.

 و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

 گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.

 سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.

 گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

 خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...

 های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد

 

 

یکی بود یکی نبود .

 

یک مرد بود که تنها بود .

 

یک زن بود که او هم تنها بود .

 

زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود .

 

خدا غم آنها را میدید و غمگین بود .

 

خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .

 

مرد سرش را پایین آورد .

 

مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید .

 

خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .

 

مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود . زن خندید .

 

خدا به مرد گفت : به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید .

 

مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید .

 

خدا به زن گفت : به دستهای تو همه زیباییها را می بخشم تا خانه ای که او میسازد را زیبا کنی .

 

مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد . آنها خوشحال بودند . خدا خوشحال بود ...

 

یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا میداد . دستهایش را به سوی آسمان بلند مرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند .

 

اما پرنده نیامد و دستهای زن رو به آسمان ماند .

 

مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد .

 

خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود .

 

فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند .

 

خدا خندید و زمین سبز شد .

 

خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد .

 

فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت .

 

خاک خوشبو شد .

 

پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد . زن اشکهای کودک را میدید و غمگین بود .

 

فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند .

 

مرد زن را دید که میخندد ، کودکش را دید که شیر مینوشد. بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت .

 

خدا شوق مرد را دید و خندید .

 

وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست .

 

خدا گفت : با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد . راست بگویید تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد .

 

روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت .

 

زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد و خندان دنبال هم میدویدند .

 

خدا همه چیز و همه جا را میدید . میدید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیش نشود .

 

زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی میکارد . دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند .

 

و پرنده هایی که ...

 

خدا خوشحال بود ، چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود .

+ نوشته شده در  جمعه سوم مرداد 1393ساعت 5:46 بعد از ظهر  توسط علی رضا گودرزیان  | 

نصف اشباهاتمان ناشی از این است که وقتی باید فکر کنیم، احساس می کنیم و وقتی که باید احساس کنیم، فکر م

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393ساعت 6:53 بعد از ظهر  توسط علی رضا گودرزیان  | 

سخنان ناب

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393ساعت 6:53 بعد از ظهر  توسط علی رضا گودرزیان  | 

مطلب اجتماعی

یادمان باشد که : برای پاسخ دادن به احمق ، باید احمق بود !

 

یادمان باشد که : در خسته ترین ثانیه های عمر هم هنوز رمقی برای انجام برخی کارهای کوچک هست!

 

یادمان باشد که : لازم است گاهی با خودم رو راست تر از این باشم که هستم .

 

یادمان باشد که : سهم هیچکس را هیچ کجا نگذاشته اند ، هرکسی سهم خودش را می آفریند .

 

یادمان باشد که : آن هنگام که از دست دادن عادت می شود، به دست آوردن هم دیگر آرزو نیست .

 

یادمان باشد که : پیش ترها چیز هایی برایم مهم بودند که حالا دیگر مهم نیستند .

 

یادمان باشد که : آنچه امروز برایم مهم است ، فردا نخواهد بود .

 

یادمان باشد که : نیازمند کمک اند آنها که منتظر کمکشان نشسته ایم .

 

 

 

یادمان باشد که : هرگر به تمامی نا امید نمی شوی اگر تمام امیدت را به چیزی نبسته باشی .

 

یادمان باشد که : غیر قابل تحمل وجود ندارد .

 

یادمان باشد که : گاهی مجبور است برای راحت کردن خیال دیگران خودش را خوشحال نشان بدهد .

 

یادمان باشد که : خوبی آنچه که ندارم اینست که نگران از دست دادن اش نخواهم بود .

 

یادمان باشد که : با یک نگاه هم ممکن است بشکنند دل های نازک .

 

یادمان باشد که : بجز خاطره ای هیچ نمی ماند .

 

یادمان باشد که : وظیفه ی من اینست:

یادمان باشد که : منتظر ِ تنها یک جرقه است ، انبار مهمات .

 

یادمان باشد که : کار رهگذر عبور است ، گاهی بر می گردد ، گاهی نه .

 

یادمان باشد که : در هر یقینی می توان شک کرد و این تکاپوی خرد است .

 

یادمان باشد که :همیشه چند قدم آخر است که سخت ترین قسمت راه است .

 

یادمان باشد که : امید ، خوشبختانه از دست دادنی نیست .

 

یادمان باشد که : به جستجوى راه باشم ، نه همراه .

 

یادمان باشد که : هوشیاری یعنی زیستن با لحظه ها .

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1393ساعت 7:31 بعد از ظهر  توسط علی رضا گودرزیان  | 

مطلب پزشکی

با خوردن بستنی دچار این بیماری می شوید

پژوهش ها نشان می دهند سردردهایی که در اثر خوردن یا نوشیدن خوراکی های خیلی سرد مانند بستنی تجربه می کنید، نتیجه تغییر ناگهانی جریان خون در مغز است.

 

به گزارش نامه نیوز به نقل از سلامت، در این بخش در باره تاثیرات بستنی در بوجود آمدن بیماری میگرن و دلیل بروز آن را بیان می کنیم. لازم به یاد آوری است که اشخاصی که میگرن دارند در خوردن بستنی زیاده روی نکنند.

 

یافته های دانشمندان حاکی از تاثیر سرما و یخ زدگی بر مغز و انبساط شریان های آن است. پژوهش ها نشان می دهند سردردهایی که در اثر خوردن یا نوشیدن خوراکی های خیلی سرد مانند بستنی تجربه می کنید، نتیجه تغییر ناگهانی جریان خون در مغز است.

 

به علاوه تحقیقات اخیر یک گروه آمریکایی، نشان می دهند خوردن این خوراکی ها، مشکلات جدی تری مانند شروع سردردهای میگرنی را به دنبال دارد. در آن تحقیق، پژوهشگران، جریان خون مغز را در بین ۱۳ نفر بزرگسال سالم ، زمانی که آب یخ وارد دهان آنها می شود و مغز آنها دچار یخ زدگی می شود، بررسی کرده اند.

 

نتایج به دست آمده نشان می دهد که این سردردهای گذرا حاصل انبساط رگ ها و افزایش ناگهانی جریان خون در رگ های جلوی مغز است. یخ زدگی مغز، زمانی که این رگ ها منقبض شده و به حالت اول برگردند، به پایان می رسد.

 

دکتر Jorge Serrador می گوید: انبساط سریع و سپس انقباض شریان های جلوی مغز، ممکن است یک واکنش دفاعی ناخوداگاه برای مغز باشد. وی سرپرست محققان مرکز پزشکی هاروارد و مرکز پژوهشی امور معلولین نیوجرسی است. وی ادامه می دهد: مغز یکی از مهمترین ارگان های بدن است که همیشه مشغول به کار است. این عضو بدن به تغییرات دما حساس است.

 

بنابراین انبساط رگ های خونی یک پدیده دفاعی برای انتقال بیشتر خون گرم به داخل بافت مغز است تا آن را از سرما حفظ نماید. این اطلاعات را Serrador جامعه فیزیولوژیک آمریکا منتشر کرده است.

 

وی توضیح می دهد که جمجمه یک ساختار بسته است و فشار ناگهانی خون باعث بالا رفتن فشار آن و ایجاد درد می شود. در پی آن انقباض شریان های مغزی روشی برای کاهش فشار در مغز است قبل از این که به سطح خطرناک برسد.

 

تغییرات فشار جریان خون در مغز شبیه آنچه که در هنگام خوردن غذای سرد در مغز اتفاق می افتد، موجب بروز میگرن یا سایر انواع سردردها می گردد. زمانی که این تحقیقات اثبات شود، آنگاه دانشمندان در پی یافتن روشی برای کنترل فشار خون مغز خواهند بود و می توانند درمان مناسبی را برای سردردها ارائه کنند

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1393ساعت 6:57 بعد از ظهر  توسط علی رضا گودرزیان  | 

مطلب پزشکی خمیازه

با این حرکت مغز شما خنک می شود

بررسی های اخیر محققان دانشگاه های وین، اتریش، فلوریدا، و دانشگاه ایالتی نیویورک نشان می دهد که دلیل اصلی خمیازه، تنظیم حرارت و خنک شدن مغز است.

به گزارش ایرنا و به نقل از ساینس، محققان تا امروز بر این باور بودند که علت اصلی خمیازه، اکسیژن رسانی به مغز یا خون است ولی تحقیقات اخیر نشان می دهد که خمیازه باعث تنظیم حرارت مغز می شود.

دمای مغز تابع عواملی مانند چرخه خواب، استرس و تحریک غشای مغز است. زمانی که دمای مغز افزایش می یابد، نیاز به خمیازه احساس می شود تا هوای خنک جایگزین هوای گرم ناحیه مغز شود.

در خمیازه معمولا دیواره نازک خلفی سینوس فک بالا مانند پمپ دم عمل می کند و مانند یک سیستم خنک کننده، دمای مغز را کاهش می دهد.

سیستمی مشابه این سیستم خنک کننده در پرندگان نیز گزارش شده است.

درهنگام خمیازه، جریان خون در ناحیه گردن، سر و صورت افزایش پیدا می کند و هوای خنک وارد شده به بدن باعث کاهش دمای مایع نخاعی و خون می شود.

کاهش دمای مغز باعث افزایش کارایی این سیستم پیچیده و بهبود خلق و خو می شود.

در ادامه تحقیقات آمده است که فرکانس خمیازه در فصل های مختلف متفاوت است. نتایج این تحقیقات نه تنها در دانش فیزیولوژی کاربرد دارد؛ بلکه در درک بهتر بیماری های صرع و ام اس نیز موثر است. علاوه بر این، خمیازه های ممتد می تواند نشانه ای بر وجود نوعی اختلال در مغز باشد.

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393ساعت 9:49 بعد از ظهر  توسط علی رضا گودرزیان  | 

مادر

پسر 16 ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪ18 ﺳﺎﻟﮕﯿﻢ ﭼﯿﮑﺎﺩﻭ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ؟

ﻣﺎﺩﺭ: ﭘﺴﺮﻡ ﻫﻨﻮﺯ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻮﻧﺪﻩ

ﭘﺴﺮ 17ﺳﺎﻟﻪ ﺷﺪ. ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺣﺎﻟﺶ ﺑﺪ ﺷﺪ،ﻣﺎﺩﺭ ﺍﻭ ﺭﺍﺑﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﺩﺍﺩ،ﺩﮐﺘﺮ ﮔﻔﺖ ﭘﺴﺮﺕﺑﯿﻤﺎﺭی قلبی ﺩﺍﺭﻩ .

ﭘﺴﺮ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ :مامان من  ﻣﯿﻤﯿﺮﻡ ...؟ !

ﻣﺎﺩﺭ ﻓﻘﻂ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩ . ﭘﺴﺮ ﺗﺤﺖ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩﻫﻤﮥ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪ 18 ﺳﺎﻟﮕﯽِ ﺍﺵ ﺗﺪﺍﺭﮎﺩﯾﺪﻧﺪ

ﻭﻗﺘﯽ ﭘﺴﺮ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺁﻣﺪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﺗﺨﺘﺶ ﺑﻮﺩ ﺷﺪ ....

ﭘﺴﺮﻡ ؛ ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﻫﻤﻪﭼﯿﺰ ﻋﺎﻟﯽ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺷﺪﻩ،ﯾﺎﺩﺗﻪ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﭘﺮﺳﯿﺪﯼﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪﺕ ﭼﯽ ﮐﺎﺩﻭ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ؟

ﻭ ﻣﻦ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﭼﻪ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺑﺪﻡ !

ﻣﻦ ﻗﻠﺒﻢ ﺭﻭﺑﻪ ﺗﻮ ﺩﺍﺩﻡ،ﺍﺯﺵ ﻣﺮﺍﻗﺒﺖ ﮐﻦ ﻭ ﺗﻮﻟﺪﺕ ﻣﺒﺎﺭﮎﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺗﻮ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﺍﺯ ﻗﻠﺐِ ﻣﺎﺩﺭﻭ ﻋﺸﻘﺶﻧﯿﺴﺖ

" به سلامتي همه مـــــــــــــادرا

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393ساعت 12:46 بعد از ظهر  توسط علی رضا گودرزیان  | 

مطالب قدیمی‌تر